یه سر به تاریخچه ی بوئینگ زدم. این جمله توجهمو جلب کرد ؛ مسیر مستقیم تهران نیویورک زمانی که برقرار شد طولانی ترین مسیر بدون توقف تجاری در جهان بود.
به نظرتون الان ما چی داریم که بهش بنازیم؟ هر کسی میدونه میتونه کامنت بذاره تا مستفیض بشیم.
مدت هاست پستی نذاشتم، مطمئننا فیلترینگ وردپرس باعث این کار شده. میتونم به آقایون تبریک بگم چون واقعا با این همه هزینه ای که واسه این کار متحمل میشن بازم ملت سمج تر از این حرفا هستن و البته خودشون هم به همین نتیجه رسیدن که طرح اینترنت ملی یا اینترنت حلال رو ارائه دادند. به هر روی ما تا روزی که تو این مملکت هستیم مینویسیم و متاسفم واسه خارج نشینائی که وقتی اونجا به آزادی میرسند بیشتر از پرداختن به مشکلاتی که ما داریم باهاش دست و پنجه نرم میکنیم یاد چلوکباب و عیاشیای از دست رفتشون تو غربت هستند. بیخیال…
روز اول هدفم پرداختن به فرهنگ از دست رفته بود نه پوچ افرادی که دور و برم دست و پا میزنن که برن بهشت.
داشتم نامه ی نیما به خواهرش رو میخوندم، شاید شما هم بپسندید :
شهریور 1316
ناکتا!
با درد پهلو که داشتم، تازه از خواب بیدار شدهام. مثل دزد قاتل که بیدار بشود. باید بروم به یوش. امشب توی راه تاریک تنها با یک عصا حرکت میکنم. از بالای سرم ستارهها را میشمرم. زندگی من بسیار تلخ است. من شرح گزارش آن را نمیدهم. به هیچوجه تو قادر نیستی که تصور آن را بکنی. آنجورها که در همدان بود نیست. میروم بر سر کوه برای پیدا کردن چیزی که به دست نمیآید. میآیم به طهران که برای آن چیز یک محوطهی تنها را بیتالاحزان ساخته باشم. قبر میسازم برای مردن، نه لانه برای زندگی. قطع و آرزو در آن خصوصها کرده، تصویر خوفناک شده است برای من این زندگی. همهی چیزها که میگذرد سیاه و بیمعنی.
با این حواس ناجمع هرچه گشتم نتوانستم تور و تپمه پیدا کنم. تور تپمه را باید بدهند ببافند. من که در طهران نخواهم ماند. چندی بعد از یوش برگشته و تهیه کرده میفرستم، تو خودت از طرف من عذر بخواه. من برای 25 شهریور در طهران خواهم بود. از دور به زندگی آرام تو سلام میفرستم. قدر اولاد و شوهر دلسوز و مهربان را باید دانست. رخ این زندگی را باید بوسید که در آن یک چیز قابل دوست داشتن وجود دارد.
برادرت
نیما یوشیج
تصویر نیما یوشیج به همراه پسرش شراگیم و نیز استاد شهریار به همراه دخترش
اینم یه شعر کوتاه که امیدوارم فریاد نیما ز مقصود معلوم بر شما روشن باشه، آی آدم هاااااااااااااااااااااااااا
فریاد می زنم ،
من چهره ام گرفته !
من قایقم نشسته به خشکی !
مقصود من ز حرفم معلوم بر شماست ،
یک دست بی صداست ،
من ، دست من کمک ز دست شما می کند طلب،
فریاد من شکسته اگر در گلو ، وگر
فریاد من رسا ،
من از برای راه خلاص خود و شما،
فریاد می زنم
، فریاد می زنم!!
راستش اول شعر بالا فریاد زدم آی آدم ها، یادم به همین شعر نیما افتاد:
آي آدم ها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانيد!
يك نفر در آب دارد مي سپارد جان.
يك نفر دارد كه دست و پاي دائم مي زند
روي اين درياي تند و تيره و سنگين كه مي دانيد.
آن زمان كه مست هستيد از خيال دست يابيدن به دشمن،
آن زمان كه پيش خود بيهوده پنداريد
كه گرفتستيد دست ناتوان را
تا توانايي بهتر را پديد آريد،
آن زمان كه تنگ مي بنديد
بر كمر هاتان كمربند،
در چه هنگامي بگويم من؟
يك نفر در آب دارد مي كند بيهوده جان قربان!
آي آدم ها كه در ساحل بساط دلگشا داريد!
نان به سفره، جامه تان بر تن؛
يك نفر در آب مي خواند شما را.
موج سنگين را به دست خسته مي كوبد
باز مي دارد دهان با چشم از وحشت دريده
سايه هاتان را زراه دور ديده
آب را بلعيده در گود كبود و هر زمان بي تابيش افزون
مي كند زين آب ها بيرون
گاه سر ، گه پا
آي آدم ها!
او زراه دور اين كهنه جان را باز مي پايد،
مي زند فرياد و اميْد كمك دارد
آي آدم ها كه روي ساحل آرام در كار تماشاييد!
موج مي كوبد به روي ساحل خاموش
پخش مي گردد چنان مستي به جاي افتاده. پس مدهوش.
مي رود نعره زنان . وين بانگ از دور مي آيد:
- ‹آي آدمها›…
در صداي باد بانگ او رهاتر
از ميان آب هاي دور و نزديك
باز در اين گوش نداها:
- ‹آي آدم ها›…
درود
چهاردم اسفند ماه سالگرد درگذشت دکتر محمد مصدق بود. زیاد به وبلاگ ها سر زدم اما پست های جدید از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کرد. به هر حال ما انسانهای فراموشکاری هستیم، ناشکر و متملق؛ معمولا میدونیم کِی به نعل بزنیم و کِی به میخ! خوب میدونین که چی میگم پس نیازی نیست عده ای رو توصیف کنم. کسایی که در گذشته تملق کردندو فراموشکار بودند و ایران رو در منجلاب انداختند…بگذریم، یادم میاد به حرف هایی که ما نبودیم اما محمد رضا شاه بر مقبره ی کورش کبیر گفت؛ کورش نخواب که من بیدارم! دقیقا روز درگذشت دکتر مصدق روزنامه ی لوموند اینچنین تیتر زده بود»معاصر کورش بزرگ مُرد». بیچاره محمد رضا نمیدونست کودتا بر علیه همچین مرد بزرگ و خدمتکاری اونهم با یه مشت چماقچی و لات شرنوشتی به مراتب بدتر برای خودش در پی خواهد داشت. هرگز انکار نمیکنم که اونروزها دوران اقتدار ایران در منطقه بود اما به چه قیمتی؟به چه پشتوانه ای؟ و عاقبت همه چیز فرو ریخت….
ابتدا شرح حالی بشنوید از دادگاه بین المللی که دکتر مصدق انگلستان رو در اون به چالش کشید :
مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي نماينده انگلستان نشست .
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي نكرد و روي همان صندلي نشست ..
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي
صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :
-شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس کدام است ؟
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي ماست نه سرزمين آنان …
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان محکوم شد ….
مصدق در دادگاه نظامی محمد رضا شاه:
دكتر مصدق در دادگاه: من نخست وزير قانوني ايران هستم.
دكتر مصدق گفت كه طبق قوانين ايران، ديوان عالي كشور جاي رسيدگي به قصور نخست وزير و وزيران است. وي بركناري خود را يك كودتا با نقشه خارجي خوانده بود و گفته بود كه جز با راي عدم اعتماد پارلمان، فردي ديگر حق بركناري نخست وزير را ندارد، و در صورت وقوع چنين عملي، اين مرتكب است كه بايد به اتهام نقض قانون اساسي و ناديده گرفتن اراده مردم محاكمه و مجازات شود.
مصدق در دادگاه: كودتا يعني بركنار كردن دولت از طرق غير قانوني، و بنابراين كودتاگران مجرمند، نه من كه برگزيده ملت و رئيس قانوني دولت هستم. عامل و دشت نشانده بيگانه خائن و مجرم است، نه من….آری تنها گناه من وگناه بسیار بزرگ من این است که صنعت نفت را ملی کرده ام و بساط استعمار و اعمال نفوذ منافع اقتصادی عظیم ترین امپراطوریهای جهان را ازاین مملکت برچیده ام و پنجه در پنجه مخوف ترین سازمانهای استعماری و جاسوسی بین المللی در افکنده ام و به قیمت ازدست رفتن خود و خانواده ام و به قیمت جان و عرض و مالم خداوند مرا توفیق عطا فرمود تا با همت واراده مردم آزاده این مملکت بساط این دستگاه وحشت انگیز را درنوردیدم. من طی این همه فشاروناملایمات ، این همه تهدید و تضییقات از علت اساسی و اصلی گرفتاری خودم غافل نیستم و به خوبی میدانم که سرنوشت من باید مایه عبرت مردانی بشود که ممکن است درآتیه در سراسر خاورمیانه درصدد گسیختن زنجیر بندگی و بردگی استعماربرآیند.
من میخواهم برای آخرین باردرزندگی خود ملت رشید ایران را از حقایق این نبرد وحشت انگیز مطلع سازم و مژده بدهم:
مصطفی را وعده داد الطاف حق / گربمیری تو نمیرد این ورق
حیات و عرض و مال و موجودیت من و امثال من در برابر حیات و استقلال و عظمت و سرافرازی میلیونها ایرانی و نسلهای متوالی این ملت کوچک ترین ارزشی ندارد و ازآن چه برایم پیش آوردهاند هیچ تأسف ندارم و یقین دارم وظیفه تاریخی خود راتا سرحد امکان انجام داده ام و من به حس و عیان می بینم که این نهال برومند در خلال تمام مشقتهایی که امروز گریبان همه را گرفته بثمر رسیده و خواهد رسید.
عمر من و شما و هرکس چند صباحی دیر یا زود به پایان می رسد ولی آن چه می ماند حیات و سرافرازی یک ملت مظلوم و ستم دیده است. از مقدمات کار و طرز تعقیب و جریان دادرسی معلوم است که در گوشه زندان خواهم ماند و این صدا و حرارت را که همیشه درخیر مردم به کار برده ام خاموش خواهند کرد و دیگر جزدراین لحظه نمی توانم با هموطنان عزیز صحبت کنم. بدینوسیله از مردم رشید و عزیز ایران مرد و زن و پیروجوان تودیع میکنم و تاًکید مینمایم که در راه پرافتخاری که قدم برداشتهاند از هیچ حادثهای نهراسند و نهضت مقدس خود را ادامه دهند و یقین بدانند ، خدا یارو مدد کار آنها خواهد بود.»
محاكمه محمد مصدق (نخستوزير) در دادگاه نظامي
1. محمد مصدق 2. جليل بزرگمهر ، پشت سر دکتر مصدق: عليمحمد روحاني
مصدق به همراه وکیل خود در بیدادگاه شاهی
در نهایت دادگاه نظامى با وجود دفاع منطقى، مستدل و مستند دکتر مصدق برگزار شد و وی را به سه سال زندان محکوم کرد. پس از گذراندن سه سال زندان دکتر مصدق به ملک خود در احمد آباد تبعید شد و تا آخر عمر تحت نظارت شدید بود.مصدق علی رقم محدودیتهای زیادی که برای او در شرایط تبعید فراهم کرده بودند از پیگیری مبارزه باز نایستاد . او در تنهایی و تبعید تمام امیدش را به جوانان و شیوه های نوین مبارزه بسته بود و من جمله در یکی از نامه هایش در همین دوران نسل جوان را مخاطب قرار داده و نوشته بود : » من در این زندان اول امیدم به خدا و بعد به شما نسل جوان است و هیچ تردید ندارم بر مشکلات غلبه می کنید و یکی را بعد از دیگری از بین می برید ، صبرو حوصله را پیشه خود قرار دهید و باور کنید آن چه بر ما گذشته است بیش از ساعتی از عمر یک ملت نیست .
شاه پهلوی به همراه همسرش ثریا در زمان کودتا در ایتالیا به سر می بردند!
درگیری و اغتشاش خیابانی بین موافقان ومخالفان مصدق
بازار تهران به نشانه اعتراض تعطيل و تظاهرات مردم در چند شهر ازجمله تهران و تبريز آغاز شد و اعتصاب و تظاهرات سراسري از روزهاي بعد اعلام گرديد كه نظاميان حكومت (دولت کودتا) وارد عمل شدند، قسمتي ديگر از بازار تهران را ويران و به سوي مردم معترض تيراندازي كردند كه ضمن آن دو تن كشته و عده اي مجروح شدند.(بازم به غیرت بازاریای اون زمان!)
هواداران محمد رضا شاه ، تصاویر به نظرتون آشنا نمیان؟
این تصویر پایین چطور؟ به قول ابوالفضل بیهقی؛ می توانند مشتی رند را سیم دهند تا سنگ زنند…
محمد مصدق به همراه همسرش در تبعیدگاه
از آثار دولت ملی مصدق یکی تجدید نظر در قانون مطبوعات بود تا رسانه ها بتوانند آزادانه خادم وخائن را به جامعه معرفی کنند.وی پس ازانتخاب شدن به عنوان نخست وزیرطی نامه ای به شهربانی کل دستور داد که:«درجراید ایران آن چه راجع به شخص اینجانب نگاشته میشود،هرچه نوشته باشندو هرکه نوشته باشد به هیچ وجه نباید مورد اعتراض و تعرض قرار بگیرد.»و فراموش نکنیم که از آن زمان تاکنون هنوز دولت ها جرئت نکرده اند به چشم و گوش و وجدان جامعه آزاد که همانا رسانه ها باشند مجال و اجازه کار بدهند.
دكتر محمد مصدق: «اكنون آفتاب عمر من به لب بام رسيده و دير يا زود بايد به راهي بروم كه همه ناگزير، خواهند رفت ولي چه زنده باشم و چه نباشم، اميدوارم و بلكه يقين دارم كه اين آتش خاموش نخواهد شد و مردان بيدار كشور اين مبارزه ملي را آنقدر دنبال ميكنند تا به نتيجه برسند و اگر قرار باشد در كشور خود، آزادي عمل نداشته باشيم و بيگانگان بر ما مسلط باشند و رشتهاي بر گردن ما بگذارند و ما را به هر سوي كه ميخواهند بكشند، مرگ بر چنين زندگياي ترجيح دارد و مسلم است كه ملت ايران با آن سوابق درخشان تاريخي و خدماتي كه به فرهنگ و تمدن جهان كرده است، هرگز زير بار اين ننگ نميرود.
مدتی میشه که وردپرس بسته شده، جای تعجب نیست اما یه سوال ذهن منو به خودش مشغول کرده؛ وقتی گذاری توی وبلاگ های فارسی میزنم میبینم که دو گروه بیشتر دست به قلم نمیبرن، یا موافق یا مخالف. از دید آقایون فرقی نمیکنه چه انتقادی باشه، در هر صورت اون وبلاگ منتقد رو بن میکنند و احتمالا آی پی رو شناسایی میکنند تا بعدا برن سراغش. اما گروهی که باقی میمونه کسیه که موافقه و میتونه هرچه دلش خواست اعم از ناسزای فک و فامیلی تا تحلیل دوزاری تو بلاگش بنویسه. مطمئننا تا اینجاشو خودتونم میدونستید اما بذارید ببینیم این آقایون که تمام امکانات در اختیارشونه تا ما رو بکوبن ادبیاتشون چه شکلیه و ….. (باور کنید به صورت رندوم و اتفاقی این ها رو پیدا کردم)
وبلاگ پلاکفا(همون پلاک!):
»بیست و پنجم بهمن هم گذشت و جمهوری اسلامی سقوط نکرد!… بگذار ببینم؛ الان به وقت ساعت دیواری خانه ما دقیقا یک ثانیه از روز ۲۵ بهمن گذشته است و سبزها که گفته بودند ال می کنیم، بل می کنیم، یعنی ۲۵ بهمن جمهوری اسلامی را سرنگون می کنیم و الا بی شرف هستیم، رسما بی شرف شده اند. مهندس و شیخ بیسواد و خاتمی از این پس رسما بی شرف اند. ولنتاین، روز عشق بی شرف ها، به همه بی شرف ها، مبارک! آقای راس فتنه هم بی شرف است. مرگ بر بی شرف.»
وبلاگ رها نیوز هم با بی شرمی تما از قول آقای کروبی چنین تیتر زده:
»آقای کروبی در آخرین اظهار نظر خود به همان انگشت شمار طرفدار خود رحم نکرد و عنوان کرده است که طرفدارن ما که در بعد از ظهر دوشنبه 25 بهمن به خیابان آزادی آمدند فهمشان به اندازه ی یک گربه است و هر کدام برای خود کاری می کرد . و مدیریت یک مشت گربه و تفهیم کردن کاری که باید انجام بدهند راهتر تر از طرفدار های ما است .لازم به توضیح است که آقای کروبی هر 100 سال یکبار حرف منطقی می زند و می توان گفت تنها حرف منطقی ایشان همین جمله بوده است .»
مطمئننا حوصله ی خوندن بقیشو ندارید. یادم نمیاد تو این چند سال حتی در اوج عصبانیت کلامی رو به تحریر درآورده باشم که دور از شرف و انسانیت بوده باشه. یادمه زمانی که تصاویر شهادت ندا رو میدیدم و بغض گلومو گرفته بود به خودم گفتم چقدر باید انسان وقاحت رو به اوج خودش برسونه تا بتونه چنین باشه اما امروز به یقین رسیدم که آقایون بی شرمی و وقاحت رو به کمال رسوندند.اما فقط یک کلمه به هموطنان ارزشی میخوام بگم و اونم اینه که این موج رو سر باز ایستادن نیست. باور کنید به هر فنی که بخواید جامعه رو در نادانی نگه بدارید بالاخره یه روز این موج گریبان خودتون رو خواهد گرفت. تو کتابای دبستان به ما خوراندید که پادشاهان برای حکومت بیشتر جامعه رو در جهل و نادانی نگه میداشتند اما امروز میبینم این موضوع ابعاد بزرگ تری گرفته؛ روزنامه باید ارزشی باشه، وبلاگ همین طور، کتاب همین طور، تلویزیون همین طور… همه جا رسوخ کردید و اصرار دارید تنها حرف و کلام خودتون شنیده بشه اما باور کنید زمانی خواهد رسید که توانایی انجام این کار با خیل عظیم مخالفانتون ازتون گرفته بشه. امروز مقایسه میکردم مبارک و بن علی رو با معمرقذافی، اونا بعد از دو هفته و با حداقل کشتار رفتند اما اقای قذافی با جت ها جنگی مردم بی دفاع رو زیر آتش گرفته. اگر قذافی نتونه با خاکستر کردن هزاران نفر بدین شکل فجیع به هدف خودش برسه پس شما هم مطمئن باشید که روزی مجبورید …..
به امید ایرانی آزاد و اباد
در اين جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير
از زنجيريان يك تن
زنش را در تب تاريك بهتاني
به ضرب دشنه اي كشته است
از اين مردان يكي
در ظهر تابستان سوزان نان فرزندان خود را بر سر برزن
به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است
از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز سر راه ربا خواري نشستند
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جسته اند
كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را بشكستند
……
من اما ،هيچ كس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتم
من اما ،راه بر مرد رباخواري نبستم
من اما ،نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام…
در اينجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب
در هر نقب چندين حجره
در هر حجره چندين مرد در زنجير
در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست ميدارند
در اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برميكشد فرياد
من اما در زنان چيزي نميابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموش
من اما در دل كهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بياباني
كه ميرويند وميپوسند ومي خشكند و مي ريزند با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين بند
شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان مي گذشتم
از تراز خاك سرد پست
جرم اين است
جرم اين است
واسه من ننوشتن از استاد شاملو و مرور نکردن اشعار اون اونقدر زجرآوره که برای پایان بخشیدن به این دلبستگی باید از احساسم که پاره ی وجودمه بگذرم. شاید دنبال کردن وبلاگ نویسی و نوشته هام فقط به یمن احساسیه که ازشاملو میگیرم. میدونم دم زدن از درد زیستن در کنار مردمی پوچ ، کاری بیهودست اما خودم رو محکوم به این نوشتن میکنم. میدونم دم زدن از عشق به پیشگاه جلادانی آلوده به کنده و ساطوری خون آلود زجرآوره. اما دردِ به اجبار زیستن در کنار اینچنین مردمانی من رو وادار میکنه به غریوی هرچند نارسا… شاید عمر نوح مرحمی باشد بر پایان حماقت های مردمم اما به کفایت عمر خویش چشم نخواهم پوشید از این نادانی ها…
طبق معمول نیومدم خبر خارق العاده ای بدم یا واقعه ی جدیدی رو ثبت کنم، تنها یادآوری و برگشت به تاریخ خودمونه.
مثل تمام کسایی که اصالت روستایی دارن من هم با رسوم و هنر بی بدیل وطنم تا حدودی آشنام.هنرهای زیادی که شامل مرور زمان شدند و برای ما بازگشت به اونها ننگ محسوب میشه، خجالت آوره که طی زمانی بسیار کوتاه تمام گذشته ی خودمون رو به فراموشی سپردیم و سعی کردیم خودمون رو با دنیای مدرنیته آشنا کنیم.متاسفانه تنها چیزی که از این دید شاملمون شده رتبه ی اول جراحی دماغ در آسیاست!فقط آی پد خریدیم و پلی استیشن؛ یه مشت مصرف کننده ی بی خاصیت در دنیا. طبق معمول روی سخنم با تمام مردمم نیست اما اینبار شامل عده ی زیادی میشه. بگذریم، هنری که طی قرن ها به نام ایران شناخته میشده و حتی امروز هم این هنر رو با نام ایران میشناسند ، هنر فرش بافیست که پیشینه ای به بلندای تاریخ آریایی داره، مطمئننا به خوبی میدونید که اقوام آریایی کوچ نشین و دامدار بودند که به مرور به یکجا نشینی روی آوردند، اما با این همه درون چادر های خودشون از فرش استفاده میکردند ، سند معتبر اون هم سالها پیش در سیبری کشف شد که مربوط به سده های چهار یا پنج قبل از میلاد بوده، قالی پازیریک که در سال ۱۳۲۸ (۱۹۴۹) توسط سرگی رودنکو، باستانشناس روس در دره پازیریک در کنار اشیاء باستانی دیگری در در گور یخزده ی یکی از فرمانروایان سکایی کشف شد. نقوش بی نظیر این قالی انسان رو شگفت زده میکنه ؛
یا فرش بهارستان (فرش بهار خسرو) با مساحت 2940 متر مربع با طرح یکی از باغهای سلطنتی که زمینه آن نخ ابریشم بوده ، صنعت کاران سلطنتی برای نشان دادن نقش زمین از نخ های طلا و برای نشان دادن نقش آب از کریستال استفاده کرده بودند که بعد از حمله ی اعراب این فرش به دست عمر تکه تکه شد و به عنوان غنیمت جنگی بین سپاه اسلام تقسیم شد.با پایان دوره ی صفویه و حمله ی افغان ها هنر فرش بافی رو به نابودی رفت اما با ظهور نادر و سپس زندیه و قاجاریه این هنر دوباره جایگاه خودش رو پیدا کرد و تا همین چند سال پیش فرش ایرانی نمونه ای بی نظیر از یک هنر اصیل پارسی به حساب میومد اما امروز وقتی به گوشه گوشه ی شهر سر میزنی قالی های رنگارنگ ترکیه ای رو میبینی که اونقدر متنوع هستند که نقوش به روز نشده ی ایرانی رو محو می کنند. وقتی به قول فردوسی، هنر خوار شد، بدی ارجمند، دیگه جای گلایه ای نیست. وقتی امروز ما به هموطنان خودمون رو رحم نمیکنیم و اونا رو خر و بی غیرت و نادون و غیره خطاب میکنیم انتظار دارید یه روستایی کمر همت به حفظ تاریخمون ببنده؟ وقتی لباس های محلی ما فقط تو کارت پستال ها قشنگه …وقتی آریایی فقط یه گذشته ی افسانه ای شده… وقتی دختر روستایی هم به فکر لطافت پوست دستش افتاده و اهمیتی به این هنر نمیده… دیگه من چرا دنبال فرش ایرانی میگردم؟شما نمیدونین؟
قالی اردبیل یکی از ممتاز ترین نقوش ایرانی رو به همراه داره وجزو پنجاه شاهکار هنری دنیاست و به جهت داشتن امضاء بسیار ارزشمند محسوب میشه. تا سال 1846 میلادی این قالی مقبره ی شیخ صفی رو مفروش میکرده که به علت وقوع زلزله و تامین پول برای ترمیم بنا(!) به یک شرکت انگلیسی فروخته میشه که امروزه یکی از گنجینه های پر بهای موزه ی ویکتورای لندن محسوب میشه و فقط چند ساعت در روز نور محفظه ی نگه داری اون روشن نگه داشته میشه.در قسمت بالای زمینه قالي یک کتیبه کرم رنگ جلب نظر میکنه. در این کتیبه، بیتی از دیوان حافظ به همراه امضاء و تاریخ بافت به این شرح به چشم میخورد: جز آستـان توام در جـهان پناهـی نیست، سر مرا به جز این در حواله گاهی نیست ،عمل بنده درگاه مقصود کاشانی سنه 946
زنان قالی باف در دوره ی قاجار
احتمالا عده ی زیادی از شما کار جدید مهران خان مدیری رو در باب شبکه های غرب زده مشاهده فرمودید و باز هم طبق روال فقط خنیدید که؛ اِاِاِ چقد باحاله این یارو. عده ی قلیلی هم که مثلا اهل مدرنیته و دنیای جدید و تحمل انتقاد و ظرفیت بالا و این خزعولات هستید میفرمایید که کار بسیار پسندیده ای بود. اما من اظهار نظر نمیکنم، فقط یه سری یادآوری که اتفاقا مال زمان های دوری رو هم نیستند خدمتتون عرض میکنم. پناهی رو میشناسین؟ همونی که یه دستبند بست و واسه همیشه از کار هنری محروم شد….؟ باران کوثری چی؟ همونی که تو جشن خانه سینما همون دستبند رو دوباره بست و با الفاظ رکیکی خطاب شد که اتفاقا مدیری داشت به شهرام همایون میگفت….؟ رخشان بنی اعتماد چی؟ همونی که یه شال خوشرنگ امسال به سر کرد و باران کوثری رو در آغوش گرفت….؟تو رو خدا نگین رسول اف رو نمیشناسین!!! بازم بگم؟ فقط هنرمندامون رو مثال زدم که نگین مسائل رو قاطی کرد. به صراحت میشه گفت اعتبار جهانی پناهی در حدی هست که مدیری به راحتی محو میشه این وسط. اما مگه هردوشون تو همین مملکت زندگی نمیکنن؟هردو مگه کار هنری نمیسازن؟پس چرا یکی میره زندان اما اون یکی یه کلیپ منتشر میکنه و هر حرفی از دهنش در میاد میزنه و کسی بهش نمیگه بالای چشمت ابروست؟
پناهی قبل و بعد از زندان
یادمه یه مجله تو شیراز چاپ میشد که فقط و فقط قالب هنری داشت، یه بار بهش ایراد گرفته بودند که چرا نوشتی : «پسر روی نیمکت کنار دخترک نشست» مجبورش کردن به ملت حالی کنه وسطشون یه کوله پشتی هم بود! بعد مهران خان هرچی حرف کثیف بود از دهنش در اومد تا یکیو بکوبونه، که اتفاقا برعکس شد، همه کنجکاو شدن ببینن این همایون کیه؟!!نوشته های من در تایید شخصیت همایون نیست اما این راه انتقاد نیست. با رکیک ترین الفاظ موجود؟ با فاحشه خوندن خواننده هایی که به هر حال طرفدارایی تو ایران دارن؟ خواستی ثابت کنی به لیلا فروهر فلان جا… که چی داداش؟ خواستی بگی عباس قادری منقلیه؟ شنیدی واشینگتن پست تیتر زد که برنامه ی پارازیت تو فیس بوک هفده میلیون بیننده داشته؟ پس چرا زور بیخودی میزنی؟ یه برنامه ی مضحک با یه تدوین مضحک تر ،چیو میتونه ثابت کنه؟ مگه ما گفتیم اینا حقّن؟ اما مگه با این لودگی ها میشه چیزیو ثابت کرد؟ اگه اون نادونا پای حافظ و روح آریایی رو وسط میکشن تو دیگه چرا کشش میدی و جوری حافظ و آریا رو به تمسخر میگیری که شرمم میشه گفته هاتو تکرار کنم، درسته جنبه ی انتقاد و طنز رو داریم اما بذار راحت بهت بگم، وقتی پای حافظ رو وسط کشیدی حالم ازت به هم خورد.بنده ی خدا، بنفشه خواه رو انداختی وسط که بابا کرم و رقص هلیکوپتری بره که چی؟ بگی این مجوز نداشت و از این حرفا؟گفتی این کلیپ چند ساله پیشته که قهوه تلخت فروش بره؟یعنی ما…؟ نه عزیز من، این نسل بالنده تر و محجوب تر از این حرفاست که جواب تو رو به زبون چرب خودت بده. اما یه چیزیو بدون، من با سمبل های خودم زندگی میکنم، چه هنرمند و چه سیاسی، کسانی الگو و سمبل من هستند که نه فقط متعلق به نسل من بلکه متعلق به سالیان و تاریخی پردوام در آینده هستند.باورت میشه آرزو دارم شجریان بالاخره تو حافظیه برنامه اجرا کنه ولی بهش اجازه ی اجرا رو نمیدن و هزار برچسب هم بهش میزنن؟ باورت میشه میتونه یک ماه کنسرت تو کشور برگزار کنه و اندازه ی تمام کارای هنریت در بیاره؟کاش میدونستی کریم شیره ای بودنت هم دیگه خنده دار نیست! دوستان عزیزی که از گفته های من ناراحتند به یاد بیارن که مهران خان هرچی از دهنش دراومد به بهانه ی انتقاد و طنز به هر کسی دلش خواست بست، پس منم حق دارم حرفم رو بزنم.
تنها چیزی که میمونه توهینی بود که به حافظ کردی و ابیاتش رو به استهزا گرفتی، اگه حرمتش نبود جوابت رو به زبون خودت میدادم اما بذار خواجه خودش جوابت رو بده ؛
نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد سکندری داند
نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست
کلاه داری و آیین سروری داند
تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن
که دوست خود روش بنده پروری داند
غلام همت آن رند عافیت سوزم
که در گداصفتی کیمیاگری داند
وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند
بباختم دل دیوانه و ندانستم
که آدمی بچهای شیوه پری داند
هزار نکته باریکتر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد قلندری داند
مدار نقطه بینش ز خال توست مرا
که قدر گوهر یک دانه جوهری داند
به قد و چهره هر آن کس که شاه خوبان شد
جهان بگیرد اگر دادگستری داند
ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه
که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
خیلی خلاصه بگم که این سوسمار خورا ما رو مجبور به خیلی چیزا کردن، ساده ترینش همین زبان پارسیه که از هر هزار نفرمون یک نفرمون هم نمیگیم این پارسیه.
یه تارنمای خیلی مفید پیدا کردم که میدونم به دیدنش میارزه و اگه یه نفر هم از بلاگ من بهش سر بزنه و یه کلمه ی نامانوس و غریب رو از دانشنامه ی ذهنش دور بریزه من دین خودم رو ادا کردم
پیروز باشید
وقتی خسته و نا امید مثل روال هر شب میای تو نت و مشغول خوندن خبر ها میشی تا باز هم طبق معمول خبر های ناراحت کننده و مضحک دیگه ای رو ببینی… وقتی بدترین خبرها برات اونقدر زجرآوره که خندت میگیره…. وقتی به آخرش میرسی باز هم انتظار نداری بشنوی قطر به عنوان میزبان جام جهانی 2022 انتخاب شد….
وقتی برمیگردی به گذشته و میبینی اولين كشور منطقه كه قهرمان و ميزبان جام ملتهاي فوتبال آسيا شد، اولين كشور منطقه كه قهرمان جام باشگاهاي آسيا در رشته فوتبال شد، اولين كشور منطقه كه ميزبان بازيهاي آسيايي شد، اولين كشور منطقه كه توانست به جام جهاني فونبال راه پيدا كند، اولين كشور منطقه كه مدعي جدي براي كسب ميزباني المپيك شد ، حالا باید شاهد میزبانی جام جهانی در یک شیخ نشین باشه، دیگه به خدا گریه ات میگیره
در این وانفسایی که دیگه نای نفس کشیدن رو هم از انسان میگیرند شاید جایی برای قلم فرسایی نباشه.همیشه واسه دلم دست به قلم میبردم اما امروز به احترام یک دوست……. نه تمام این شعر بلکه بریده ای از اون رو زبان ادراکی میدونم در مقابل دوستی که شاید از من دلگیره. هرکجا باشد برایم قصیده ی صمیمت و یکرنگیست و امید دارم بر من ببخشاید حتی اگر خطایم بخشودنی نیست. شعر ازسرکار خانم فریبا شش بلوکی هست.
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی آبستن درد است
زنی نوزاد غم دارد
زنی را با تار تنهایی لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر
زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت
گناهش را نمی داند
زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن
که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در
چه تاریک است این خانه
و من تکرار خواهم کرد
سرود لایی لالایی
زنی را می شناسم من
که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه
که او نازای پردرد است
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرداست
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
سراغش را که می گیرد نمی دانم؟
رنی را میشناسم من…….
دوستش می دارم
چرا که می شناسمش،
به دو ستی و یگانگی.
- شهر
همه بیگانگی و عداوت است.-
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهائی غم انگیزش را در می یابم.
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی.
همچنان که شادیش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه
و نان گرم،
و پنجره ئی
که صبحگا هان
به هوای پاک
گشوده می شود،
وطراوت شمعدانی ها
در پاشویه حوض.
***
چشمه ئی،
پروانه ئی، وگلی کوچک
از شادی
سر شارش می کند
و یاس معصو مانه
از اندوهی
گران بارش:
این که بامداد او، دیری است
تا شعری نسروده است.
چندان که بگویم
«ـ امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود
چنان چون سنگی
که به دریاچه ئی
و بودا
که به نیروانا.
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم که سعادت
حادثه ئی است بر اساس اشتباهی؛
اندوه سرا پایش رادر بر می گیرد
چنان چون دریاچه ئی
که سنگی را
ونیروانا
که بودا را.
چرا که سعادت را.
جز در قلمرو عشق باز نشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست.
بر چهره زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا!
لبخند آمرزشی است.
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که،چون نظری از وی باز گرفتم
درپیرامون من
همه چیزی
به هیات او در آمده بود.
آنگاه دانستم که مرادیگر
از او گزیر نیست….
استاد شاملو
از دلتنگی هایی بگویم که درونم را در برگرفته یا از دلبستگی هایی که سرشارم میکند از احساسی غریب و یا از غرابت تنهاییِ خویش؟باز هم برانم از سر دلتنگی، ناله ی دل؟ شاید امروز دیگر نتوانم ،چرا که حضورت از زمان ساکن و متروک رهایم میکند…
پی در پی تازه شدن و در حماسه ای غریب غوطه ور گشتن حدیث تازه ایست از برای تو، برای هر روز و هر لحظه با تو سرکردن و به یاد تو تنهایی را به زانو در آوردن. هراس از آن دمی که تو نباشی…
بیا تا برایت بگویم تنهایی من چه اندازه بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمیکرد
و خاصیت عشق همین است….
همیشه با خوندن اشعار سهراب تعریفی عجیب از طراوت پیدا میکنم. امیدوارم از خوندن زندگینامه ی سهراب لذت ببرید ؛
سهراب سپهری نقاش و شاعر، 15 مهرماه سال 1307 در کاشان متولد شد.
خود سهراب میگوید :
… مادرم میداند که من روز چهاردهم مهر به دنیا آمده ام. درست سر ساعت 12. مادرم صدای اذان را میشندیده است… (هنوز در سفرم – صفحه 9)
پدر سهراب، اسدالله سپهری، کارمند اداره پست و تلگراف کاشان، اهل ذوق و هنر.
وقتی سهراب خردسال بود، پدر به بیماری فلج مبتلا شد.
… کوچک بودم که پدرم بیمار شد و تا پایان زندگی بیمار ماند. پدرم تلگرافچی بود. در طراحی دست داشت. خوش خط بود. تار مینواخت. او مرا به نقاشی عادت داد… (هنوز در سفرم – صفحه 10)
درگذشت پدر در سال 1341
مادر سهراب، ماه جبین، اهل شعر و ادب که در خرداد سال 1373 درگذشت.
تنها برادر سهراب، منوچهر در سال 1369 درگذشت. خواهران سهراب : همایوندخت، پریدخت و پروانه.
محل تولد سهراب باغ بزرگی در محله دروازه عطا بود.
سهراب از محل تولدش چنین میگوید :
… خانه، بزرگ بود. باغ بود و همه جور درخت داشت. برای یادگرفتن، وسعت خوبی بود. خانه ما همسایه صحرا بود . تمام رویاهایم به بیابان راه داشت… (هنوز در سفرم – صفحه 10)
سال 1312، ورود به دبستان خیام (مدرس) کاشان.
… مدرسه، خوابهای مرا قیچی کرده بود . نماز مرا شکسته بود . مدرسه، عروسک مرا رنجانده بود . روز ورود، یادم نخواهد رفت : مرا از میان بازیهایم ربودند و به کابوس مدرسه بردند . خودم را تنها دیدم و غریب … از آن پس و هربار دلهره بود که به جای من راهی مدرسه میشد…. (اتاق آبی – صفحه 33)
… در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم.
بی آنکه خدایی داشته باشم … (هنوز در سفرم)
سهراب از معلم کلاس اولش چنین میگوید :
… آدمی بی رویا بود. پیدا بود که زنجره را نمیفهمد. در پیش او خیالات من چروک میخورد…
خرداد سال 1319 ، پایان دوره شش ساله ابتدایی.
… دبستان را که تمام کردم، تابستان را در کارخانه ریسندگی کاشان کار گرفتم. یکی دو ماه کارگر کارخانه شدم . نمیدانم تابستان چه سالی، ملخ به شهر ما هجوم آورد . زیانها رساند . من مامور مبارزه با ملخ در یکی از آبادیها شدم. راستش، حتی برای کشتن یک ملخ نقشه نکشیدم. اگر محصول را میخوردند، پیدا بود که گرسنه اند. وقتی میان مزارع راه میرفتم، سعی میکردم پا روی ملخها نگذارم…. (هنوز در سفرم)
مهرماه همان سال، آغاز تحصیل در دوره متوسطه در دبیرستان پهلوی کاشان.
… در دبیرستان، نقاشی کار جدی تری شد. زنگ نقاشی، نقطه روشنی در تاریکی هفته بود… (هنوز در سفرم – صفحه 12)
از دوستان این دوره : محمود فیلسوفی و احمد مدیحی
سال 1320، سهراب و خانواده به خانه ای در محله سرپله کاشان نقل مکان کردند.
سال 1322، پس از پایان دوره اول متوسطه، به تهران آمد و در دانشسرای مقدماتی شبانه روزی تهران ثبت نام کرد.
… در چنین شهری [کاشان]، ما به آگاهی نمیرسیدیم. اهل سنجش نمیشدیم. در حساسیت خود شناور بودیم. دل میباختیم. شیفته میشدیم و آنچه میاندوختیم، پیروزی تجربه بود. آمدم تهران و رفتم دانشسرای مقدماتی. به شهر بزرگی آمده بودم. اما امکان رشد چندان نبود… (هنوز در سفرم- صفحه 12)
سال 1324 دوره دوساله دانشسرای مقدماتی به پایان رسید و سهراب به کاشان بازگشت.
… دوران دگرگونی آغاز میشد. سال 1945 بود. فراغت در کف بود. فرصت تامل به دست آمده بود. زمینه برای تکانهای دلپذیر فراهم میشد… (هنوز در سفرم)
آذرماه سال 1325 به پیشنهاد مشفق کاشانی (عباس کی منش متولد 1304) در اداره فرهنگ (آموزش و پرورش) کاشان استخدام شد.
… شعرهای مشفق را خوانده بودم ولی خودش را ندیده بودم. مشفق دست مرا گرفت و به راه نوشتن کشید. الفبای شاعری را او به من آموخت… (هنوز در سفرم)
سال 1326 و در سن نوزده سالگی، منظومه ای عاشقانه و لطیف از سهراب، با نام «در کنار چمن یا آرامگاه عشق» در 26 صفحه منتشر شد.
…دل به کف عشق هر آنکس سپرد
جان به در از وادی محنت نبرد
زندگی افسانه محنت فزاست
زندگی یک بی سر و ته ماجراست
غیر غم و محنت و اندوه و رنج
نیست در این کهنه سرای سپنج…
مشفق کاشانی مقدمه کوتاهی در این کتاب نوشته است.
سهراب بعدها، هیچگاه از این سروده ها یاد نمیکرد.
سال 1327، هنگامی که سهراب در تپه های اطراف قمصر مشغول نقاشی بود، با منصور شیبانی که در آن سالها دانشجوی نقاشی دانشکده هنرهای زیبا بود، آشنا شد. این برخورد، سهراب را دگرگون کرد.
… آنروز، شیبانی چیرها گفت. از هنر حرفها زد. ون گوگ را نشان داد. من در گیجی دلپذیری بودم. هرچه میشنیدم، تازه بود و هرچه میدیدم غرابت داشت.
شب که به خانه بر میگشتم، من آدمی دیگر بودم. طعم یک استحاله را تا انتهای خواب در دهان داشتم… (هنوز در سفرم)
شهریور ماه همان سال، استعفا از اداره فرهنگ کاشان.
مهرماه، به همراه خانواده جهت تحصیل در دانشکده هنرهای زیبا در رشته نقاشی به تهران میاید.
در خلال این سالها، سهراب بارها به دیدار نمیا یوشیج میرفت.
در سال 1330 مجموعه شعر «مرگ رنگ» منتشر گردید. برخی از اشعار موجود در این مجموعه بعدها با تغییراتی در «هشت کتاب» تجدید چاپ شد.
بخشهایی حذف شده از » مرگ رنگ » :
… جهان آسوده خوابیده است،
فروبسته است وحشت در به روی هر تکان، هر بانگ
چنان که من به روی خویش …
سال 1332، پایان دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت مدرک لیسانس و دریافت مدال درجه اول فرهنگ از شاه.
… در کاخ مرمر شاه از او پرسید : به نظر شما نقاشی های این اتاق خوب است ؟
سهراب جواب داد : خیر قربان
و شاه زیر لب گفت : خودم حدس میزدم. …
(مرغ مهاجر صفحه 67)
اواخر سال 1332، دومین مجموعه شعر سهراب با عنوان «زندگی خوابها» با طراحی جلد خود او و با کاغذی ارزان قیمت در 63 صفحه منتشر شد.
تا سال 1336، چندین شعر سهراب و ترجمه هایی از اشعار شاعران خارجی در نشریات آن زمان به چاپ رسید.
در مردادماه 1336 از راه زمینی به پاریس و لندن جهت نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی سفر میکند.
فروردین ماه سال 1337، شرکت در نخستین بی ینال تهران
خرداد همان سال شرکت در بی ینال ونیز و پس از دو ماه اقامت در ایتالیا به ایران باز میگردد.
در سال 1339، ضمن شرکت در دومین بی ینال تهران، موفق به دریافت جایزه اول هنرهای زیبا گردید.
در همین سال، شخصی علاقه مند به نقاشیهای سهراب، همه تابلوهایش را یکجا خرید تا مقدمات سفر سهراب به ژاپن فراهم شود.
مرداد این سال، سهراب به توکیو سفر میکند و درآنجا فنون حکاکی روی چوب را میاموزد.
سهراب در یادداشتهای سفر ژاپن چنین مینویسد :
… از پدرم نامه ای داشتم. در آن اشاره ای به حال خودش و دیگر پیوندان و آنگاه سخن از زیبایی خانه نو و ایوان پهن آن و روزهای روشن و آفتابی تهران و سرانجام آرزوی پیشرفت من در هنر.
و اندوهی چه گران رو کرد : نکند چشم و چراغ خانواده خود شده باشم…
در آخرین روزهای اسفند سال 1339 به دهلی سفر میکند.
پس از اقامتی دوهفته ای در هند به تهران باز میگردد.
در اواخر این سال، سهراب و خانواده اش به خانه ای در خیابان گیشا، خیابان بیست و چهارم نقل مکان میکند.
در همین سال در ساخت یک فیلم کوتاه تبلیغاتی انیمیشن، با فروغ فرخزاد همکاری نمود.
تیرماه سال 1341، فوت پدر سهراب
… وقتی که پدرم مرد، نوشتم : پاسبانها همه شاعر بودند.
حضور فاجعه، آنی دنیا را تلطیف کرده بود. فاجعه آن طرف سکه بود وگرنه من میدانستم و میدانم که پاسبانها شاعر نیستند. در تاریکی آنقدر مانده ام که از روشنی حرف بزنم …
تا سال 1343 تعدادی از آثار نقاشی سهراب در کشورهای ایران، فرانسه، سوئیس، فلسطین و برزیل به نمایش درآمد.
فروردین سال 1343، سفر به هند و دیدار از دهلی و کشمیر و در راه بازگشت در پاکستان، بازدید از لاهور و پیشاور و در افغانستان، بازدید از کابل.
در آبانماه این سال، پس از بازگشت به ایران طراحی صحنه یک نمایش به کارگردانی خانم خجسته کیا را انجام داد.
منظومه «صدای پای آب» در تابستان همین سال در روستای چنار آفریده میشود.
تا سال 1348 ضمن سفر به کشورهای آلمان، انگلیس، فرانسه، هلند، ایتالیا و اتریش، آثار نقاشی او در نمایشگاههای متعددی به نمایش درآمد.
سال 1349، سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند و پس از 7 ماه اقامت در نیویورک، به ایران باز میگردد.
سال 1351 برگذاری نمایشگاههای متعدد در پاریس و ایران.
تا سال 1357، چندین نمایشگاه از آثار نقاشی سهراب در سوئیس، مصر و یونان برگذار گردید.
سال 1358، آغاز ناراحتی جسمی و آشکار شدن علائم سرطان خون.
دیماه همان سال جهت درمان به انگلستان سفر میکند و اسفندماه به ایران باز میگردد.
سال 1359… اول اردیبهشت… ساعت 6 بعد ازظهر، بیمارستان پارس تهران …
فردای آن روز با همراهی چند تن از اقوام و دوستش محمود فیلسوفی، صحن امامزاده سلطان علی، روستای مشهد اردهال واقع در اطراف کاشان مییزبان ابدی سهراب گردید.
آرامگاهش در ابتدا با قطعه آجر فیروزه ای رنگ مشخص بود و سپس سنگ نبشته ای از هنرمند معاصر، رضا مافی با قطعه شعری از سهراب جایگزین شد:
به سراغ من اگر میایید
نرم و آهسته بیایید
مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من
… کاشان تنها جایی است که به من آرامش میدهد و میدانم که سرانجام در آنجا ماندگار خواهم شد…
نقاشی های سهراب
و در اخر شعر صدای پای آب که همیشه حسِّ جاری بودن رو به من میده… هر وقت به پوچی این دنیا میرسم این تیکه از شعر رو زمزمه میکنم تا مجاب بشم؛ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی میگشت…. وقتی احساس فوق العاده ای نسبت به کسی دارم دوست دارم در افسون گل سرخی که سهراب میگه شناور باشم…. وقتی احساس تنهایی میکنم میدونم که پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است… چی میشد جامعه ی امروز ما باز هم سهراب داشت… شاید راز جاودانگی سهراب در یگانگی اوست.
صدای پای آب
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست.
تکه نانی دارم ، خرده هوشی، سر سوزن ذوقی.
مادری دارم ، بهتر از برگ درخت.
دوستانی ، بهتر از آب روان.
و خدایی که در این نزدیکی است:
لای این شب بوها، پای آن کاج بلند.
روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.
من مسلمانم.
قبله ام یک گل سرخ.
جانمازم چشمه، مهرم نور.
دشت سجاده من.
من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.
در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف.
سنگ از پشت نمازم پیداست:
همه ذرات نمازم متبلور شده است.
من نمازم را وقتی می خوانم
که اذانش را باد ، گفته باد سر گلدسته سرو.
من نمازم را پی «تکبیره الاحرام» علف می خوانم،
پی «قد قامت» موج.
کعبه ام بر لب آب ،
کعبه ام زیر اقاقی هاست.
کعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر.
«حجر الاسود» من روشنی باغچه است.
اهل کاشانم.
پیشه ام نقاشی است:
گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما
تا به آواز شقایق که در آن زندانی است
دل تنهایی تان تازه شود.
چه خیالی ، چه خیالی ، … می دانم
پرده ام بی جان است.
خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است.
اهل کاشانم
نسبم شاید برسد
به گیاهی در هند، به سفالینه ای از خاک «سیلک».
نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد.
پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف،
پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،
پدرم پشت زمان ها مرده است.
پدرم وقتی مرد. آسمان آبی بود،
مادرم بی خبر از خواب پرید، خواهرم زیبا شد.
پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند.
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند؟
پدرم نقاشی می کرد.
تار هم می ساخت، تار هم می زد.
خط خوبی هم داشت.
باغ ما در طرف سایه دانایی بود.
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه،
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آینه بود.
باغ ما شاید ، قوسی از دایره سبز سعادت بود.
میوه کال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب.
آب بی فلسفه می خوردم.
توت بی دانش می چیدم.
تا اناری ترکی برمیداشت، دست فواره خواهش می شد.
تا چلویی می خواند، سینه از ذوق شنیدن می سوخت.
گاه تنهایی، صورتش را به پس پنجره می چسبانید.
شوق می آمد، دست در گردن حس می انداخت.
فکر ،بازی می کرد.
زندگی چیزی بود ، مثل یک بارش عید، یک چنار پر سار.
زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسک بود،
یک بغل آزادی بود.
زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود.
طفل ، پاورچین پاورچین، دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها.
بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر.
من به مهمانی دنیا رفتم:
من به دشت اندوه،
من به باغ عرفان،
من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هوای خنک استغنا،
تا شب خیس محبت رفتم.
من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.
رفتم، رفتم تا زن،
تا چراغ لذت،
تا سکوت خواهش،
تا صدای پر تنهایی.
چیزهایی دیدم در روی زمین:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.
بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه » نصیحت» گاوی دیدم سیر.
شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: «شما»
من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.
قاطری دیدم بارش «انشا»
اشتری دیدم بارش سبد خالی » پند و امثال».
عارفی دیدم بارش » تننا ها یا هو».
من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.
پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.
مادرم آن پایین
استکان ها را در خاطره شط می شست.
شهر پیدا بود:
رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
گل فروشی گل هایش را می کرد حراج.
در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.
پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.
کودکی هسته زردآلو را ، روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد.
و بزی از «خزر» نقشه جغرافی ، آب می خورد.
بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب،
اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،
مرد گاری چی در حسرت مرگ.
عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.
برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.
کلمه پیدا بود.
آب پیدا بود ، عکس اشیا در آب.
سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون.
سمت مرطوب حیات.
شرق اندوه نهاد بشری.
فصل ول گردی در کوچه زن.
بوی تنهایی در کوچه فصل.
دست تابستان یک بادبزن پیدا بود.
سفر دانه به گل .
سفر پیچک این خانه به آن خانه.
سفر ماه به حوض.
فوران گل حسرت از خاک.
ریزش تاک جوان از دیوار.
بارش شبنم روی پل خواب.
پرش شادی از خندق مرگ.
گذر حادثه از پشت کلام.
جنگ یک روزنه با خواهش نور.
جنگ یک پله با پای بلند خورشید.
جنگ تنهایی با یک آواز:
جنگ زیبایی گلابی ها با خالی یک زنبیل.
جنگ خونین انار و دندان.
جنگ «نازی» ها با ساقه ناز.
جنگ طوطی و فصاحت با هم.
جنگ پیشانی با سردی مهر.
حمله کاشی مسجد به سجود.
حمله باد به معراج حباب صابون.
حمله لشگر پروانه به برنامه » دفع آفات».
حمله دسته سنجاقک، به صف کارگر » لوله کشی».
حمله هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی.
حمله واژه به فک شاعر.
فتح یک قرن به دست یک شعر.
فتح یک باغ به دست یک سار.
فتح یک کوچه به دست دو سلام.
فتح یک شهر به دست سه چهار اسب سواری چوبی.
فتح یک عید به دست دو عروسک ، یک توپ.
قتل یک جغجغه روی تشک بعد از ظهر.
قتل یک قصه سر کوچه خواب .
قتل یک غصه به دستور سرود.
قتل یک مهتاب به فرمان نئون.
قتل یک بید به دست «دولت».
قتل یک شاعر افسرده به دست گل یخ.
همه روی زمین پیدا بود:
نظم در کوچه یونان می رفت.
جغد در «باغ معلق » می خواند.
باد در گردنه خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.
روی دریاچه آرام «نگین» ، قایقی گل می برد.
در بنارس سر هر کرچه چراغی ابدی روشن بود.
مردمان را دیدم.
شهرها را دیدم.
دشت ها را، کوه ها را دیدم.
آب را دیدم ، خاک را دیدم.
نور و ظلمت را دیدم.
و گیاهان را در نور، و گیاهان را در ظلمت دیدم.
جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.
و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تاب ، من با تب
خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام.
من در این خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم.
من صدای نفس باغچه را می شنوم.
و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد.
و صدای ، سرفه روشنی از پشت درخت،
عطسه آب از هر رخنه سنگ ،
چکچک چلچله از سقف بهار.
و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره تنهایی.
و صدای پاک ، پوست انداختن مبهم عشق،
متراکم شدن ذوق پریدن در بال
و ترک خوردن خودداری روح.
من صدای قدم خواهش را می شنوم
و صدای ، پای قانونی خون را در رگ،
ضربان سحر چاه کبوترها،
تپش قلب شب آدینه،
جریان گل میخک در فکر،
شیهه پاک حقیقت از دور.
من صدای وزش ماده را می شنوم
و صدای ، کفش ایمان را در کوچه شوق.
و صدای باران را، روی پلک تر عشق،
روی موسیقی غمناک بلوغ،
روی آواز انارستان ها.
و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب،
پاره پاره شدن کاغذ زیبایی،
پر و خالی شدن کاسه غربت از باد.
من به آغاز زمین نزدیکم.
نبض گل ها را می گیرم.
آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب، عادت سبز درخت.
روح من در جهت تازه اشیا جاری است .
روح من کم سال است.
روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد.
روح من بیکار است:
قطره های باران را، درز آجرها را، می شمارد.
روح من گاهی ، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد.
من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن.
من ندیدن بیدی، سایه اش را بفروشد به زمین.
رایگان می بخشد، نارون شاخه خود را به کلاغ.
هر کجا برگی هست ، شور من می شکفد.
بوته خشخاشی، شست و شو داده مرا در سیلان بودن.
مثل بال حشره وزن سحر را می دانم.
مثل یک گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن.
مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم.
مثل یک میکده در مرز کسالت هستم.
مثل یک ساختمان لب دریا نگرانم به کشش های بلند ابدی.
تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند، تا بخواهی تکثیر.
من به سیبی خوشنودم
و به بوییدن یک بوته بابونه.
من به یک آینه، یک بستگی پاک قناعت دارم.
من نمی خندم اگر بادکنک می ترکد.
و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف کند.
من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم،
رنگ های شکم هوبره را ، اثر پای بز کوهی را.
خوب می دانم ریواس کجا می روید،
سار کی می آید، کبک کی می خواند، باز کی می میرد،
ماه در خواب بیابان چیست ،
مرگ در ساقه خواهش
و تمشک لذت ، زیر دندان هم آغوشی.
زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست ، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه ، که در دهان گس تابستان است.
زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگی تجربه شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی «ماه»، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی «مجذور» آینه است.
زندگی گل به «توان» ابدیت،
زندگی «ضرب» زمین در ضربان دل ما،
زندگی «هندسه» ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است.
چه اهمیت دارد
گاه اگر می رویند
قارچهای غربت؟
من نمی دانم
که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.
و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باید باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی ،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون»است.
رخت ها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه لکلک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذایقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ ، این همه سبز.
صبح ها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی آید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست
و کتابی که در آن یاخته ها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود ، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود ، لطمه میخورد به قانون درخت.
و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می گشت.
و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجاییم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست.
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی، چه شبی داشته اند.
پشت سر نیست فضایی زنده.
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سر دسکون می ریزد.
لب دریا برویم،
تور در آب بیندازیم
و بگیریم طراوت را از آب.
ریگی از روی زمین برداریم
وزن بودن را احساس کنیم.
بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم
(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین،
می رسد دست به سقف ملکوت.
دیده ام، سهره بهتر می خواند.
گاه زخمی که به پا داشته ام
زیر و بم های زمین را به من آموخته است.
گاه در بستر بیماری من، حجم گل چند برابر شده است.
و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس.)
و نترسیم از مرگ
(مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید.
مرگ با خوشه انگور می آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می چیند.
مرگ گاهی ودکا می نوشد.
گاه در سایه است به ما می نگرد.
و همه می دانیم
ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است.)
در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر که از پشت چپر های صدا می شنویم.
پرده را برداریم :
بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته که می خواهد بیتوته کند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
کفش ها را بکند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم که تنهایی آواز بخواند.
چیز بنویسد.
به خیابان برود.
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در زیر درخت.
کار ما نیست شناسایی «راز» گل سرخ ،
کار ما شاید این است
که در «افسون» گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یک برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراک فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای «هستی».
ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز کنیم.
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم.
کاشان، قریه چنار، تابستان 1343
بر گرفته از سایت رسمی سهراب سپهری
www.sohrabsepehri.com
به کوروش به آرش به جمشید قسم
به نقش و نگارهای تخت جمشید قسم
که ایران همی قلب و خون من است
گرفته زجان از وجود من است
بخوانیم این جمله در گوش باد
چو ایران نباشد تن من مباد
هفتم مهر سالروز گرامیداشت پدر ایرانیان، کوروش کبیر، تهنیت باد.
واقعا نمیدونم از کجا شروع کنم، وقتی با یه اسم مواجه میشی که بعد از 2500سال هر روز پر رنگ تر و پر رنگ تر میشه.باور کنید ما اصراری نداریم که …. بهمون ثابت شده که کوروش جاودانست. با تمام معیارهای یک بزرگ مرد سنجیدیمش و معیار ما هم روزگار به سرآمده است. بنده ی خدا شاه هرچه کرد تو حلقوم این ملت فرو کنه کوروش کی بود نتونست، تازه لعن و نفرین هم میشد. اما وقتی سعی بر مهجور کردن کوروش در تاریخ ایران شد دیگه قضیه فرق میکرد. شاید تصور میشد اگه سرستون تخت جمشید جاکفشی بشه یا ورودی شیراز رو که با نمادی حقیقی از تخت جمشید ساخته شده بود رو محو کنند میتونند میلیاردها سند دیگه رو هم به فنا بفرستند بلکه … یادمه چندین سال پیش حتی جایزه هم گذاشتند که ورودی شیراز بجای سرستون تخت جمشید چی بذارن ولی به خدا عقلشون نرسید و مجبور شدن آخر سر یه نمونه دستی ازش بسازن و جای قبلی که سال 57 شکونده بودنش بگذارنش!
اما ببینید در مملکت کفر چه کرده اند:
بله دوستان ، الپیک پارک سیدنی بود…. اما اگه یه سر به ویرانه های رو به زوال تخت جمشید و پاسارگاد بزنید گریتون میگیره. اگه کاروانسرای شاهی که ویران شده رو ببینید حسرت میخورید. میدونم واسه بعضیا فقط یه تکه سنگه اما به خدا درامد کشورهایی مثل ترکی از توریسم، میلیون دلاریه ، به خدا پولم توش هست پس واسه چی نابودش میکنین؟ آره ، واسه حسرت ما… اما ما با نمادهای خودمون زندگی میکنیم، اگه با خاک هم یکسان بشوند باز در دل ما جاودانه اند…
طبق روال باز هم این شعر فردوسی رو میگذارم، به تلافی تمام ورق هایی از دفتر کتاب پارسی که محو کردید، به تلافی هر چه حماقت کردیم و ندانستیم، برای اندک مردمانی که هنوز بی هویت مانده اند در این سرزمین…. :
چو بخت عرب بر عجم چیره گشت
همه روز ایرانیان تیره گشت
جهان را دگرگونه شد رسم و
راه
تو گویی نتابد دگر مهر و ماه
ز می نشئه و نغمه از چنگ رفت
ز گل عطر و معنی ز فرهنگ رفت
ادب خوار گشت و هنر شد وبال
به بستند اندیشه را پر و بال
جهان پر شد از خوی اهریمنی
زبان مهر ورزیده و دل دشمنی
کنون بی غمان را چه حاجت به می
کران را چه سودی ز آوای نی
که در بزم این هرزه گردان
خام
گناه است که در گردش آریم
جام
بجایی که خشکیده باشد گیاه
هدر دادن آب باشد گناه
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
ز شیر شتر خوردن و سوسمار
عرب را به جایی رسیده است کار
که تاج کیانی کند آرزو
تفو بر تو ای چرخ گردون تفو
دریغ است ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
Professor Jim Al-Khalili
انسان جستجو گر و ناآرام.فرض کنید تن به اندیشیدن نمیدادیم، چی میشد؟…woooooooooooooooooowwwwwwww حتا تصورش هم دشواره چرا که انسان همیشه در پی ناشناخته ها بوده. حتی ساکن ترین جوامع کنونی بشری هم در لابه لای روزمرگی خودشون در پی ناشناخته هایی هرچند بدیهی هستند….
غرضم از نوشتن این بدیهیات توصیف یک نابغه ی دوران هست که مطمئنم حتی یک کلمه هم تو کتابامون ازش ننوشتیم! کسی که حتی قادر به تکلم نیست اما دنیای امروز ما رو متحول کرد و ما رو به سمت بی نهایتی مرموز و فوق العاده سوق داد؛ کاشف سیاهچاله ها، پروفسور استفن هاوکینگ. شاید مجال پرداختن به ایشون در این بحبوحه نباشه اما اگه دوست داشتید میتونید به مقالات انگلیسی ، سایت پروفسور یا سایت پروفسور جیم خلیلی سری بزنید. گزارشی از حضور پروفسور هاوکینگ در رویال آلبرت هال خوندم که براتون میگذارم.
استفان هاوکینگ ریاضیدان، فیزیکدان نجوم و نابغه کیهانشناسی در سخنرانیای که در «رویال آلبرت هال» لندن انجام داد گفت: تا 8 سالگی قادر به خواندن و نوشتن نبودم.
استفان هاوکینگ که با تئوریهای مربوط به سیاه چالهها به شهرت رسید یک نابغه علم کیهانشناسی است که از بیماری فلج مغزی رنج میبرد.
وی در سخنرانیای که در «رویال آلبرت هال» لندن و با کمک یک دستگاه ترکیب کننده صدا که یکی از همکارانش در کمبریج در سال 1985 برای وی ساخت از داستان زندگی خود گفت.
مهمترین دانشمند حال حاضر انگلیس در این سخنرانی با بیان 15 واژه در دقیقه موفق شد برای اولینبار درباره 69 سال زندگی خویش سخن بگوید.
وی در پاسخ به این سئوال که چرا یک مغز تا این حد فاضل باید در بدنی اینچنین نامطلوب زندانی شود، گفت: نمیدانم. اما میدانم که فکر به مرگ قریبالوقوع زندگی مرا دگرگون کرد. بسیار زیباست وقتی بفهمی که درد ماندن در دنیا با ارزش است. من نابغهام چون ترس از مرگ همواره همراه من است.
این کیهانشناس انگلیسی افزود: من پسربچهای باهوش و بسیار تنبل بودم. درس خواندن مرا بهوجد نمیآورد. من خواندن و نوشتن را در 8سالگی آموختم. خواهرم فیلیپا همیشه بسیار با استعدادتر از من بود. زمانی که کشف کردم بیمار هستم با خودم حساب کردم که کلی کار برای انجام دادن دارم و ناگهان تمایلم به انجام این کارها شکوفا شد.
هاوکینگ در دبیرستان با همکلاسیهای خود درباره خدا و بیانتهایی حرف میزد. در 13 سالگی اولین سوزشها و دردها در دستهایش را احساس کرد اما به وی توضیح دادند که این دردها از اثرات رشد است و جای هیچ نگرانی نیست و او باور کرد.
وی در این خصوص گفت: بسیار بد مینوشتم. به طوریکه معلم زبان انگلیسیام را به کل ناامید کرده بودم. اما همکلاسیهایم من را انیشتین صدا میزدند.
به این ترتیب به خاطر نبوغی که در فیزیک از خود نشان داد درهای آکسفورد به رویش باز شد؛ «یک ساعت در روز درس میخواندم. باورم شده بود که یک فرد با استعداد هستم و نباید خودم را بهطور جدی مشغول درس خواندن کنم.»
به تدریج، دردها غیرقابل تحمل شد. به همین دلیل هاوکینگ را بستری کردند. تشخیص اولیه، بیماری » اسکلروز جانبی آمیوتروفیک» را نشان داد که اشتباه بود. این تشخیص باعث شد که 3 سال امید به زندگی را از دست بدهد.
اما پس از آن شروع به مطالعه کردن، فهمیدن، کشف کردن و نوشتن درباره کیهان از «بیگبنگ تا سیاه چالهها» کرد و به این ترتیب تحولی در دنیای فیزیک نجوم بهوجود آورد.
سپس وارد دانشگاه کمبریج شد و در همانجایی که زمانی «اسحاق نیوتن» بود یک کرسی ریاضی بهدست آورد. سپس ازدواج کرد که حاصل آن 3 فرزند بود. در سال 1985 به دلیل بیماری التهاب ریه پزشکان نای وی را قطع کردند و از آن زمان دیگر نتوانست حرف بزند. باوجود این 43 سال داشت و هنوز زنده بود و مغزش شگفتی دانشمندان زمین را برمیانگیخت.
به گفته «جیم الخلیلی» استاد فیزیک دانشگاه «سوری» که هاوکینگ را در این کنفرانس همراهی کرده بود این بیماری نقش چندانی در بروز نبوغ وی نداشت.
وی در این باره گفت: به اعتقاد من استفان فردی است که سرنوشتش از قبل مقدر شده است. شاید ترس از مرگ موجب شد که وی در یک دوره خاص توجهش را به علم افزایش دهد اما به اعتقاد من به وضوح معلوم است که وی انسانی متفاوت از دیگران است.
براساس گزارش لاستمپا، در رویال آلبرت هال لندن پس از پایان سخنرانی هاوکینگ، تماشاچیان به مدت 2 دقیقه وی را تشویق کردند. هاوکینگ با تبسم عجیبی حضار را تماشا کرد و گفت: فکر میکنم که مردم از تضادی که میان قدرتهای فیزیکی تا این حد محدود من و عظمت طبیعت جهانی که با آن کار میکنم وجود دارد به وجد میآیند.
در این میان خانمی که در ردیف اول نشسته بود بدون هیچ خجالتی شروع به گریستن کرد.
بله دوستانِ من، شاید تصورش هم براتون سخت باشه اگه بخواین یک روز بدون انگشت کوچیکتون یک کلمه بنویسین اما تنها پروفسور هاوکینگ با این وضعیت جسمانی قادره همچنان لبخند بزنه و بگه که زندگی زیباست